تبليغاتX
وروجك

خيلي وقت بود حوصله اينجا رو نداشتم با اينكه اتفاقا تو اين مدت ديدني ها و گفتني هاي بسياري براي نقل داشتم اما خوب.............

زمان خيلي زود ميگذره واقعا هم منتظر همراه شدن كسي نميمونه. از نسيم ارام رمضان گرفته تا افطاري هايي كه اگه تو بحرش ميرفتي ميتونست روحت رو هم حتي سير كنه. از شباي پر قدر قدر گرفته تا ازادي فطر. هرساله براي خودم تكرار ميكنم اگه شك كنم كه از ازاد شدگان اين روز نيستم اولين در بند خواهم بود. اون هم با تمام شيريني خودش و تمام خسران من گذشت.......

ديگه اينكه اتفاقا به لطف يه دوست مجالي هم شد تا يه چند روزي دل به دل طبيعت بديم و ازاد و رها از قالب دست و پا گير شهري در بيايم . منم كه كلا اين موقع ها بد جوري دامن از كف ميدم.... خلاصه الغرض داريم با زندگي پيش ميريم. 

تو اين اثنا يه چند وقتيه جناب ملك الموت ( كه سايه اش بر سر ما مستدام باد) گير داده به طايفه ما. اصلا هم براش فرق نداره طرف جوون باشه يا پير ،مريض باشه يا سالم،......... داره با ما رفاقت ميكنه . و ما حسابي داريم نزديكيش ( رفاقتش) رو  احساس ميكنيم. جاتون خالي رفيق جالبيه اينقدر كه حال ما رو هم عوض كرده . نميدونم از سر خستگيه يا واقعا دارم اونو حس ميكنم  دوست دارم صداشو بشنوم. فكر ميكنم اونم منو دوست داشته باشه اخه اين روزا اونم خودشو زياد بهم نشون داده. شايد باورتون نشه برام جالب بود وقتي تو اتوبوس تو راه برگشت بوديم يه فيلم برامون گذاشته بودن كه اونم در مورد مرگ بود اسمشو نميدونم اخه اولاش خواب بودم و با صداي لا اله الا الله بيدار شدم. جاتون خالي تو دل شب... توي جاده تاريك... كنار ملك الموت... چه حالي ميده. اونجا بود كه صميمانه بهش سلام كردم حالا هم منتظر جوابشم...........

 


+ نوشته شده توسط sami در دوشنبه 1388/07/13 و ساعت 18:59 |

از روزي كه با چشماي بسته و با كلي نق و نوق اومدم چيزي يادم نمياد، ولي الان بعد گذشت چندين سال خيلي چيزهارو ديدم كه يا توجهم رو به خودش جلب كرده يا از كنارشون گذشتم يا شايدم اينقدر مشغول بازيگوشي بودم كه اصلا متوجهشون نشدم.


اما بهر حال خوب ميدونم توي دنيايي اومدم كه خيلي وقتا از ديدن زيباييهاش لذت بردم و دامن از كف دادم.
يا اينكه اينقدر وجودم سرشار از انزجار شده كه بي اختيار دق ودليم رو سر صاحب اين دنيا خالي كردم.

نميدونم اگه قرار بود به اختيار خودم به دنيا بيام آيا حاضر بودم توي دنيايي بيام كه بعضي آدمهاش به خودشون اجازه ميدن دست تو جيب خدا بكنن تا تكليف سهم بقيه رو از دنيا مشخص كنن؟
نميدونم ايا حاضر بودم دنيايي رو تحمل كنم كه ادماش بيشتر به فكر خودشونن ؟

نميدونم آيا حاضر بودم اينهمه چند رنگي رو تحمل كنم؟

نميدونم.............


ولي چه بخوام چه نخوام به اين دنيا اومدم با تمام زشتي ها و زيباييهاش .

دلم ميخواد منم يكي ديگه نباشم براي اضافه كردن به تلخيهاي اين روزگار
دلم ميخواد دلم چشمه اي از محبت باشه كه بي اختيار بجوشه تا هر چي كينه و بدي هست رو با خودش بشوره
دلم ميخواد نگاهم به سادگي همون روزاي اولي باشه كه بوده به راحتي بخنده و بدون كينه گريه كنه

دلم خيلي چيزاي ديگه هم ميخواد با اين كه خيلي كوچيكه ...........


+ نوشته شده توسط sami در جمعه 1388/05/02 و ساعت 12:4 |

اينم براي دل خودم.............


ما گشته ايم نيست ، تو هم جستجو مكن

ان روزها گذشت دگر آرزو مكن

ديگر سراغ خاطره هاي مرا مگير

خاكستر گداخته را زير و رو مكن

در چشم ديگران منشين در كنار من

ما را در اين مقايسه بي آبرو مكن

راز من است غنچه لبهاي سرخ تو

راز مرا براي كسي بازگو مكن

ديدار ما تصور يك بي نهايت است

با يكدگر دو اينه را روبرو مكن


+ نوشته شده توسط sami در چهارشنبه 1388/04/31 و ساعت 2:20 |

گفته بودم حس پرواز دارم

جاي همه اتان خالي رفته بودم سرزمين ارزوهايم البته نه ارزوهايي از جنس اين روزگاران.

ارزوهاي من از جنس خاك نرم كوچه هاي منتهي به صحرايمان است . به رنگ ابي اسمان انجا به فراخي دشت سبز به بلندي كوه سخت و به شفافيت و خنكاي جوي هاي سر زده از زير سنگ.

چه لذتي داشت وقتي رها از هر رنگ و نيرنگ شهر نشيني ميتوانستي در سراشيبي جاده بدوي و پشت سرت حجمي از خاك به هوا كني و كودكانه شعر بخواني و بخندي ، ميتوانستي در اب سه لاله ( اسم روخانه ده ما) بپري و تا انتهاي وجودت سرماي ان را حس كني ، ميتوانستي حتي با شنيدن اهنگ نزديك شدن قطار مثل بچه هاي انجا به وجد بيايي و به انتظار ديدن لوكوموتيوران سر بگرداني و با نهايت شادي برايش دست تكان دهي ، ميتوانستي براي دلت دست گلي از گلهاي وحشي بچيني ، تازه انجا باورت ميشود كه بوته هاي خار هم دنيايي زيبايي دارند با ان گلهاي تيغ دار گرد و كپلشان.....

تمام اينها با موسيقي صحرا محشري به پا ميكند بديع بس دلربا فقط كافيست گوش تيز كني تا گفت و شنود سار و كلاغ ، همنوايي برگ وجويبار ، قصه گويي جير جيرك اوازه خوان و ...... بشنوي.

با اينكه سايه شوم سبك و سياق شهر نشيني به انجا هم رسيده اما هنوز هم  بوي  اصيل روستايمان دلنوازست .هنوز هم كنج برخي از كوچه پس كوچه هاي انجا پير زنان نشسته ،جوراب ور ميچينند ( گيوه ميبافند)وچه لذتي ميبرم وقتي با لهجه خودمان سلام ميدهم و احوال ميپرسم دلم براي انهايي كه امسال جايشان خالي بود تنگ شده جدا كه بركتي بودند براي ما.

خلاصه جايتان خالي مثل كودكي بودم تازه متولد شده سبك ، رها ، سرشار از شعف و اميد.........

من و محيا




+ نوشته شده توسط sami در سه شنبه 1388/04/23 و ساعت 3:34 |

توي زندگي پر از دست انداز كه هميشه باعث ميشه بدجوري كمكات داغون بشن ،داشتن لحظات رها بودن نعمته. خيلي احساس پرواز دارم ...........



+ نوشته شده توسط sami در دوشنبه 1388/04/08 و ساعت 0:48 |

چقدر اين روزها دلم گرفته.

از تمام اين دو رويي ها داره حالم بد ميشه. از تمام اين خط كشي ها و مرز بنديها. چي ميشه كه تعريف از حق اينقدر دستمالي ميشه كه هر كسي ميتونه خودش رو حق بدونه. 

جالبه همه ما يه مشتركاتي داريم ولي الان به هر طرف سر ميچرخوني هيچ اثري از اين مشتركات ديده نميشه. همه انگار از ازل دشمن خوني هم بودن. 

اين وسط من دلم براي حقيقت بيشتر ميسوزه. براي مفهومي كه از همه مهجور تره. تبديل شده به جعبه سياه دست نايافتني . كه هر كس هر برداشتي ازش داره رو عين واقعيت ميدونه. حكايت همون قصه مولانا ...... 

خنده داره يا شايد هم گريه دار چقدر محبت ها كه داره اين وسط له ميشه و چقدر انصاف ها كه داره به مسلخ برده ميشه. قدرت كجاي زندگي مارو سامان داده ؟ سياست كدوم گوشه روح بزرگ ادمي رو تسخير كرده؟ پيروزي براي استيلاي كدوم مفهوم انساني به كمك اومده؟ شكست باعث در هم شكسته شدن كدوم نقص بشري شده؟ براي هيچ كدوم از اينا جواب ندارم در عين اينكه مغزم پر شده از استدلالات دهن پر كن .

گمشده من ، حقيقت ناب، چقدر پر طاقتي كه از پس همه اين كشمكش ها فقط نظاره گري. شايد از بس كه از تعابير ما ادم هاي سود جو خسته شدي روي از هر چه ادمي است بر كشيدي. حالا ميفمهم وقتي خودمون باعث در پرده موندن يار هستيم يعني چي. حالا ميفهمم وقتي تا ظرفيت نباشه زلالي در پيكره ما جاري نميشه يعني چي. يه وقتايي به خودم ميگم مگه نه اينكه اين چراغ براي هدايته پس چرا نبايد روشناييش دم دست باشه ولي الان ميفهمم وقتي دستي به خودش و مطامعش مشغوله ديگه مجالي براي گرفتن چراغ نداره حالا هر چقدر هم بشيني و دعا كني فايده اي نداره .

حقيقت ناب  قسم به همان حقيقت در سترت بي خيال اينهمه مشغوليت هاي ما بيراهه رو شو.  


+ نوشته شده توسط sami در پنجشنبه 1388/03/28 و ساعت 21:2 |

وقتي از پز بحث هاي فلسفي كه بگذري ....

وقتي بنشيني و با خودت خلوت كني.....

وقتي حتي خودت رو هم كنار بزني.....

چه چيز اين دنيا اونقدر برات پررنگ ميشه كه بخواي براش پنجه در پنجه ديگري گره بزني ؟....

خرد كني ؟ و يا حتي بي اعتنا از كنار آهي بگذري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




+ نوشته شده توسط sami در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 5:22 |

منم يكي هستم مثل خيلي از شماها كه اينجا برام يه بهانه اس تا چيزايي كه توي دل و فكرم ميگذره رو باهاتون قسمت كنم.

چيزايي كه ممكنه يه وقتايي دلمو بدرد بياره يا اينكه يه شعف كودكانه نصيبم كنه.

 دوست دارم اينجوري يه چند خطي مهمون دلم باشيد.

+ نوشته شده توسط sami در پنجشنبه 1388/03/07 و ساعت 3:29 |