خيلي وقت بود حوصله اينجا رو نداشتم با اينكه اتفاقا تو اين مدت ديدني ها و گفتني هاي بسياري براي نقل داشتم اما خوب.............
زمان خيلي زود ميگذره واقعا هم منتظر همراه شدن كسي نميمونه. از نسيم ارام رمضان گرفته تا افطاري هايي كه اگه تو بحرش ميرفتي ميتونست روحت رو هم حتي سير كنه. از شباي پر قدر قدر گرفته تا ازادي فطر. هرساله براي خودم تكرار ميكنم اگه شك كنم كه از ازاد شدگان اين روز نيستم اولين در بند خواهم بود. اون هم با تمام شيريني خودش و تمام خسران من گذشت.......
ديگه اينكه اتفاقا به لطف يه دوست مجالي هم شد تا يه چند روزي دل به دل طبيعت بديم و ازاد و رها از قالب دست و پا گير شهري در بيايم . منم كه كلا اين موقع ها بد جوري دامن از كف ميدم.... خلاصه الغرض داريم با زندگي پيش ميريم.
تو اين اثنا يه چند وقتيه جناب ملك الموت ( كه سايه اش بر سر ما مستدام باد) گير داده به طايفه ما. اصلا هم براش فرق نداره طرف جوون باشه يا پير ،مريض باشه يا سالم،......... داره با ما رفاقت ميكنه . و ما حسابي داريم نزديكيش ( رفاقتش) رو احساس ميكنيم. جاتون خالي رفيق جالبيه اينقدر كه حال ما رو هم عوض كرده . نميدونم از سر خستگيه يا واقعا دارم اونو حس ميكنم دوست دارم صداشو بشنوم. فكر ميكنم اونم منو دوست داشته باشه اخه اين روزا اونم خودشو زياد بهم نشون داده. شايد باورتون نشه برام جالب بود وقتي تو اتوبوس تو راه برگشت بوديم يه فيلم برامون گذاشته بودن كه اونم در مورد مرگ بود اسمشو نميدونم اخه اولاش خواب بودم و با صداي لا اله الا الله بيدار شدم. جاتون خالي تو دل شب... توي جاده تاريك... كنار ملك الموت... چه حالي ميده. اونجا بود كه صميمانه بهش سلام كردم حالا هم منتظر جوابشم...........

